تبليغاتX
خط خطیهای مهی بانو
خط خطیهای مهی بانو
همیشه و هیچوقت 
قالب وبلاگ
سسسسسسسسسسسسسسسسسلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممم

نمیدونم از کجا شروع کنم چی بگم؟!!؟؟

همین آخرین پست اومدم گفتم دانشگاه قبول شدم الانم اخر ترم میگم ریاضی رو افتادم خودم میدونستمفقط هشت نفر قبول شدن.اولین تجدید عمرم هاهاها!!به قول علیرضا دانشجو اگه نیفته دانشجو نیست اگرم یه ترم مشروط نشه بازم دانشجو نیست خاانواده به این میگن دلگرمی رو حال کن فقطحالا فردا نمیدونم چی بشه سی پلاس پلاس سه واحدی که ننه انقد مخ خورد دیگه مغز و ارامشی نمونده واسم بخونم و چیزیم دستگیرم شه از اولم که نخوندم هچی بارم نیست خدا بخیر کنه!!


خیلی داغون شدم از وقتی اومدیم این خونه لعنتی کلا از وقتی این مرتیکه وارد زندگی ما شده زندگیمونوسیاه کرده حالا من و علیرضا میخایم یواشکی بریم پیش این دعانویس آینه بینا ببینیم کار کیه
مطمئنا اینهمه بدبختی حتما زیر سر یکی هست ما تاحالا از اینکارا نکردیم ولی فکر میکنیم واقعا طلسم وجادویی باشه وگرنه این همه بدبختی نمیدونم والا!!!!از کجا اومده؟

این کیبوردم بازی در میاره بعضی حرفا رو نمیزنه!

کلا دارم یعنی داریم دیوونه میشیم ز دست این ننه بابامون بابامون با این بی عدالتیا و بی مسئلتیا و تبعیضا و بی خیالیاش ننمم واسه دوروییش و طرفداری از ان مرتیکه عوضی مفت خور و دو روییش.وای ادمای بیکار واقعا مثل آفت جامعه ان نه؟؟؟؟از صبح تا شب واسه هر حرکت کوچیک مردمم حرف میزنن وای دیوونه کنده اس وقتی مامان از صبح تا شب این زرا رو مزنه دیوونه میشم مخم تکون میخوره شدید رگای اعصابم بهم میپیچن دیگه صبرم تموم میشه نمیتونم خودمو کنترل کنم واقع دیوونه میشم.
واقعا پیر شدم هرروز و شب گریه و اعصاب خوردی وای چقد پدرمادر خوب نداشتن بده؟؟بابایی وقتی من گریه میکنم لبخند میزنه  میخنده اون موقع ا که دیگه واقعا دیوونم میکنه اگه چیزی کنارم باشه حتما حتم صددرصد پرتش میکنم هچی وحشتناکتر ازاین نیست که تو گریه کنی و یکی بهت بخنده/....
واقعا پیرم کردن انگار نه انگار هجده سالمه مثله ۴۰ساله ها شدم زیر چشام گودو سیاهه چشامم انقد گریه کدم ریز و بی فروغ شدن کلا خودمو ول کردم اخه به چه امیدی به خودم برسم هان؟؟؟؟؟
خندیدن از ته دلم آرزوس.وای چقدر مدرسه خوب بود باز شده چندساعت از مشکلای تو خونه راحت بودیم چقد دوستای خوبی داشتم اه اه الان بدترین دوره زندگی منه از دانشگاه متنفرم دانشگاهم نه اموزشکده دوتا دوس دارم اسمشنو دوست نمیذارم فقط واسه خالی نبودن عریضه و تنها نبودن باهاشونم.تو دانشگاه اصلا نمیتونی با کسی دوست بشی نمیتونی درددل کنی نمیتونی رازی بگی خدارو شکر تو هنرستان بهترین دوستای زندگیمو پیدا کردم دیگه نیازی ندارم ت دانشگاه دوستی داشته باشم همون تنها نبودن حل شه بسه.

یه مدت سعی کردم خودمو بزنم به بیخیالی ولی دووم نیاوردم حالا بازم میخوام سعیمو بکنم خودمو سرگرم کنم و بزنم بهئ بیخیالی امتحانا که تموم شد و انتخاب واحد کردم میرم ایروبیک و زبان اگه خیلی فشرده نبشه کلاسا دنبال کار میگردم یه ذر خودمو از فضای خونه دور کنم بهتره.

حتی به فکر افتادم برم کرج دنبال خونه بگردم یا ببینم خوابگاه چجوریه میدن به من یا نه.خونه هم یه جای کوچولو تو دانشگاهم اگهی میزنم یه همخونه ای پیدا کنم پولشم از بابایی بگیرم چطور داره به یه مرتیکه غریبه بده به منم باید بده حالا نیدونم از فردا میرم بنگاهای اونجا ببینم خونه کوچولو تو یه محله معمولی نسبتا خوب چجوریاس قیمتش بازم نمیدونم!!باید اول قیمت بگیرم و خوابگاهو ببینم چی میشه.

هی میخوام دوباره به خودم برسم ولی تا میام یه ذره خوب شم نمیذارن.حالا من سعیمو میکنم


راستی یه سئوال فنی:نه که من خیلی بی اطلاعات باشما نه واسه اطمینان میپرسم!!

اکثر دخترا با چی آرایششونو پا میکنن؟؟شیر پاک کن؟؟اخه من با شیر پاککن پاک میکنم.

بعدم در جهت همون تحول و به خود رسیدن دوباره واسه این چشای داغون شده ام چیکار میتونم بکنم زیرش بدجوری گود و سیاه شده؟؟

از بعد بند انداختن جوشای ریز رو لپم زدن دیگه اصلا نمیرن چندماهه آ چیکارشون کنم؟؟واسه شادابی پوست راه حلی که جواب بده دارین؟؟

کرم پودر چه مارکی خوبه که رو صورت نماسه و دون دون نشه؟؟

 هرکمکی از دستتون برمیاد دیگه محتاجیم هرچی بیشتر بهتر هرچیم خودتون واسه زیبایی اضافه بر اینا به ذهنتون اومد بگید میخوام دوباره برگردم رو فرم خیلی ضایع شدم به خدا.

تو مترو اتوبوس خیابون هرجا بقیه دخترای همسنمو میبینم خودمم تو شیشه اتوبوسه میبینم اصلا داغونتر میشم همه پوست توپ زیر چشا بدون گودی بعد من تو این سن باید انقد زجر بدم به خودم که این شکلی شم برای چی برای ادمایی که درست بشو نیستن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تو رو خدا هرچی به ذهنتون میرسه بگید استقبال میشود شددددددیییییییید

 قربون همتون برم من  که بازم مهی غرغرو رو تنها نمیذارین اگه شمارم نداشتم که بهتون اینا رو بگم چیکار میکردم؟؟؟؟خیلی دوستون دارم واقعا خیلی مهربونییییید همتووووووووووووون نگاری جونم سانازعزیزم ثناجوووونم افسانه جون گلم چاکر مرامتونم دوس جون جونیای خودم بووووووووس

[ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 12:50 ] [ مهشاد ] [ ]
دانشگاه قبووووووووووول شدم  هوراااااااااااا کاردانی پیوسته نرم افزار کامپیوتر روزانه دولتی کرج!!!

خدایا شکرت مرررررررررررررسی*****

[ جمعه هشتم مهر 1390 ] [ 13:5 ] [ مهشاد ] [ ]
انقد از این دامادمون بدم میاد هروقت میبینمش یه حالت عق زدن بهم دست میده ادم به پررویی این تو عمرم ندیده

بودم حالا عق زدنم واسه پرروییش نیست که هم فوق العاده قبافه چندشی داره و بدتر از اون صدا و لحن بیخود و

غیرقابل تحملی داره که اصلا نمیشه تحملش کرد ایش طلاق بده خواهرمو راحت شه اونم این چی بود؟؟خدایا

اینهمه وقت صرف ساخت بعضی ادما کردی یه تریلییونیمشو هم واسه این موجود نذاشتی؟؟نه؟؟

پرروی عوضی کو..ی جلو من هی خواهرمو تحقیر میکرد دیروز اعصابم خرد شد وارد حرفاش شدم و از خواهری دفاع کردم ولی الحق که اونم لیاقت طرفداری و حمایت نداره من دارم طرفداریشو میکنم به صورت منطقی و برمیگرده جلو اون عوضی کله خربزه ای میگه من خودم احمق و بیشعورم هی هرچی اون کله دراز میکه میگه آره راست میگه اخه تو لیاقت طرفداری داری؟؟؟خواهر ما هم بدبخته اه باید خ...ه مالی همچین ادمیو بکنه واقعا متاسفم واسه خانوادمون که به همچین ادم گهی دختر دادن البته ما ندادیم خودش ترسید بترشه شوهر گیرش نیاد این گهو قبول کرد.

ایش بچه پررو دهاتی دلم میخواد هرچی غر تو دلم از این موجوده همیچنا همین الان بگم.

جاخالی شش ماه که داماد سرخونه سرجاهازیه ما بود بماند حالا چشمش به مال بابایی منه خونه میخواد بعد این دوتا پررو(مهدیه و شوهرش)به خانواده عروسمون میبگن پررو (واسه اینگه 205تا مهریه گفتن)هی تو دلم بود بگم باز اونا حرفشو میزنن شما که عملی کردین مفت خوریو تاحالا 20 یا 30 میلیون از بابایی پول گرفتن و نمیدن هیچ به چشمشونم نمیاد چشم سفیدای قدرنشناس بد بابایی و مامانم میگن گهای عوضی
حالا سیاسگ رفته واسه این خونه جدیدمون از دهاتشون نقاش اورده که باهاش بده بستون داشته در قبال یه نقاشی که ما حاضریم پولشم بدیم خونه میخواد بچه پررو دلم میخواد جفت پا برم تو پایین تنش بترکه!!

ظهری زنگ زده دقیقا همینجوری میگه مهشاد غذا درست کردی؟گفتم نه میگه مگه بهت نگفتم واسه نقاشا غذا درست کنی؟گفتم خورش کرفس دیروز هست همونو بخورن.

حالا اومده غذا رو ببره بچه پررو میگه گرمش میکردی چججوری حالا اونجا گرم کنن گفتم همینجوری بخورن اصلا امروز که تازه اومدن کاری نکردن غذا بدم بهشون میگه کاری نکردن نباید غذا بخورن گفتم نه باید کار کنن غذا بخورن

والا غذای اونا به من چه حالا بشقاب و قاشق و چنگال گذاشتم دهاتیه دیگه نمیفهمه غذا رو. با چی میخورن میگه چنگال میخوان چیکار مگه رستورانه!!!!!!!!!اوسکوله دهاتی انگار چنگال چیز عجیبیه همه با چنگال غذا میخورن

انقد دلم پره که هرچقدر بگم تموم بشو نیست شرشو کم کن خدایا کم کم پا شن برن همون دهاتش یا کاشمر و نزدیکمون نباشن مامان و بابایی رو هم انقد اذیت کنن.

حالا از چی بیشتر از همه زجر میگشم اینا نیست شلختگیشونه
الان مامانینا مسافرتن من میزبان اینام صبحا که از خواب پا میشم دلم میخواد گریه کنم و جیغ بزنم که یه جیغ کوچیک ولی میزنم. اینا شبا میرن بیرون نصفه شب که من خوابم میان صبح پا میشم میبینم قابلمه غذا رو میزه تو ظرفشویی ظرف کثیف هست رختخواباشون تو اتاق جمع نکرده اس اصلا یه وضعی در ست کردن برام نمیخوام بگم من خیلی تمیز و مرتبم ولی واقعا این شلختگیشون واسم قابل تحمل نیست فوق العاده وحشتناکه اتاقو بگو کبریت رو کمدم دلستر بالا کمد رو کتابخونم ات و اشغالا و کاغذاشون وااااااااااااااای بغض تو گلومه اه اینا دیگه کین مهی قبل از ازدواج انقد شلخته نبود بود ولی نه انقد

[ دوشنبه سوم مرداد 1390 ] [ 18:32 ] [ مهشاد ] [ ]
فردا بله برون علیرضا داداشمه باورتون میشه؟؟دارم سبدشو تزئین میکنم سلیقه تو÷ی که نداریم چشم همه کور شه ولی همینم در حد خودم عالیه سبد رو که خریدم خوردم زمین یه تیکه هایی از چوبش جدا شدن ولی معلوم نیست توشه تازه کفشم یه سوراخ کوچیک شد.کله پا رو که شنیدین دقیقا همونجوری افتادم تو جوب ÷اهام اومده بود بالا کفشامم پرت شده بود یه طرف =]

مهی هم نیست برجکه.

فردا نیمه شعبان 26 تیر 90.

خودمو کشتم انقد تو مامی سایت و بانوی شرقی دنبال مدلای ÷ا÷یون و کادو و این چیزا گشتم اخرم موندم کادوها رو چیکار کنم تازه جعبه بسازم یا اخرشم ساده کاد کنم اگه ساده کادو کنم پس پروژه چشم در اوردن اونوریا چی میشه!!!!!!!!!مگه چیه من همینطوریم.

شاید نوشتنو ادامه دادم ولی خود خود خودم باشم.

امروز کاراموزیم تموم شد برهون کشون نشد که بشه(مدیر دئفتر بود برهون) ازش بدم میومد هروقت میرفتم پیشش یه جوری نیگا میکرد و نیششو باز میکرد حس میکردم میخواد بگه چطوری عموجون!!

میخواستم ابروهامو بردام مامان هی میگه نه اون که مهم نیست حرفش من اگه بخوام کاری کنم میکنم خودم شک دارم تنهایی برم دوست دارم همیشه تو خرید و اراشگاه و هرچی مهی باشه نظر بده نظر اونو خیلی قبول دارم و گوش میدم میترسم برم تنهایی برینن به ابروم صدامم در نیاد دوست دارم با مهی برم ولی فردا بله برون داداشه دوست داشتم خوشگل بشم با یه خرمن ابرو قیافه ادم خیلی با نصف خرمن فرق میکنه شاید اگه ابرومو بردارم انقد همه فکر نکنن سنم بیشتره }:<

پا وبی: خیلی غلط دیگته دارم تو این پست واسه ننونشتن طولانیه حالم نداشتم درست کنتم.

پا وبی: ایشالا خوشبخت شن.

به قول علی امینی و مهی همه اون کارایی که مامان با اونا کرد با این  دوتا هم میکنه.

[ شنبه بیست و پنجم تیر 1390 ] [ 22:25 ] [ مهشاد ] [ ]
[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 13:36 ] [ مهشاد ] [ ]
تنها استفاده ابزاری من از این وب دیدن لیست وبلاگ دوستان شده

[ جمعه سیزدهم خرداد 1390 ] [ 21:36 ] [ مهشاد ] [ ]
یادمه بچه که بودم با مهی واسه عید تخم مرغ رنگ میکردیم مامان تخم مرغا رو میپخت ما هم با ماژیک روشون نقاشی میکردیم سالم که تحویل میشد میخوردیمشون ولی خیلی ساله دیگه اینکارو نکردیم امسال میخوام تخم مرغ رنگ کنم کاردستی درست کنم ولی خالیشون میکنم میخوام شکل خرگوش و حاجی فیروز درست کنم یه سفره خوشگلم بچینم.امسال بو عید میاد حسش میکنم

مامان رومیزی نو خریده و انداخته تازگی نوروز همینه.یه تنگ جدید واسه ماهی کوچولومونم خرید ولی سفارشای منو گوش نمیده هی میگم سمبل بگیر بذاریم تو گلدون ببینیمش دلمون باز شه.

الان میرم تدارک سفره هفت سینو بدم هرچند سبزش هنوز نیست فردا باید بخره ما هیچوقت سبزه نمیذاریم(چقد دلم میخواست بذارم ولی خیلی دیر به فکر افتادم)سالای  قبل مامان گذاشت نگرفت مهی میگه ما دستمون تو سبزه گذاشتن خوب نیست نمیگیره چمیدونم شاید..


هاهاها بابایی نرفت یعنی قالشون گذاشتن نمیدونیم چی شد دیقن.رفت فرودگاه مدیرکاروان و هیشکی نیومده بود بعد دیگه بهشون گفتن ویزا ندادن بلیطا اکی نشد اینم بیچاره دست و پا رو زمین بعد یعالمه صبر برگشت خونه.نکردن قبل از اینکه این مسافرای بدبخت اینهمه راه برن فرودگاه بهشون بگن کنسله حالا بابایی میگفت همه رفتن آژانس شیشه ها رو شیکوندن زنگ زدن پلیس حقم دارن بیچاره ها اینهمه منتظر بودن یهو بیان موقع پرواز بگن ویزا ندادن بهمون.منطقیه؟

من دوست داشتم بابایی سال تحویل پیشمون باشه


۸۹ در چندخط

این سالو من به تنبلی و بطالت گذروندم و کار مفیدی نکردم و فرصتامو دونه دونه از دست دادم و بسیار پشیمونم امیدوارم بتونم جبران کنم سالای بعد۸۹ رو

یه اخلاق بدی تو این سال توم به وجود آمد نمیدونم شایدم قبلنم بوده ولی نه به این شدت.از بعضیا یهو بدم میومد درحد نفرت بعد دوباره عادی میشد برام بعد دوباره ااااااااااااا برید کنار خون جلو چشامو گرفته جیگرشو خون میکنم نفس کش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خیلی از اخلاقای بدمو ترک کردم دیگه مثل قبل زود عصبانی نمیشم و خشممو کنترل میتونم بکنم.یه عادتی که ۱۶ سال نتونسته بودم ترک کنمو ترک کردم هرچند کامل نه ولی بازم خیلی موفق شدم مهی دیگه ناخناشو نمیجوئه هورااا
دیگه اینکه مثل قبل خیلی احساساتی نیستم و از دیگران توقع ندارم و خودمو به دوستام وابسته نکردم دوسشون دارم ولی از دوریشون نمیمیرم.

سال ۸۹ سالی بود که کمی تا قسمتی از دست و پا چلفتگی در اومدم کارایی که نمیکردم قبلا رو انجام دادم.غذا پختم کارای فنی که بدم میومده و هنوزم بدم میاد رو انجام دادم و تعمیرات جزئیو خودم انجام دادم و مثل قبل آویزون داداش و باباش نشدم.

خوشگلترین مدل موهای کوتاهم مال ۸۹ بود همیشه موهام کوتاه بوده ولی هیچوقت انقد راضی نبودم.

سال ۸۹ با یه دیوونگی جونمو بخطر انداختم که خدا رحم کرد.از اون دیوار بلنده پریدم و صدبار خدایا مرسی که هیچیم نشد و سالمم.

سال ۸۹ بالاخره بخت دائی ما باز شد البته هنوز تا عروسیش میترسم بگم بختش باز شدهباید جانب احتیاطو رعایت کرد ایشالا که گره نیفته به این مورد

سال ۸۹ سالی بود که اشتباهای زیادی کردم اما کارای خوبم کردم سالی بود که بهترین دوستم بشراجونم المپیاد شیمی قبول شد و سالی بود که هرچی بود با تمام اتفاقای خوب و بدش تا ۲۹ ساعت دیگه دیگه تمومه و سال ۹۰ میاد و امیدوارم آخراش بگم سالی بود که تلاش کردم تا واسه ارزوهام قدم بردارم.

سال نوتون مبارک دوستای گل و دوست داشتنیم که خیلی وقته قدماتون اینوری نمیاد

[ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389 ] [ 22:11 ] [ مهشاد ] [ ]

بالاخره خریدامو کردم یه بار با ننه رفتم که به نتیجه نرسیدم یعنی هیچوقت نمیشه با این ننه رفت خرید همش رو نروه اخرم انقدر اعصابمو خرد کرد فقط لباس تو خونه ایامو گرفتم.

دیروز با مهی و شوشوش و ننه رفتیم که ننه واسه خودش رفت من و مهیم واسه خودمون شوهرشم همون اول خرید کار براش پیش اومد رفت و راستش من خیلی خوشحال شدم ها ها ها ها

مهی یه مانتوی شیک خرید که زیرزانوئه هردومون خیلی خوشمون اومد.منم برعکس همیشه که مانتوم مشکی بود یه مانتوی کرم خریدم و یه کفش دخترونه خوبه آ ولی بدیش اینه که دخترونه اس باورتون میشه اولین باره کفش دخترونه گرفتم نه کتونی؟؟؟؟

ما از دوشنبه نرفتیم مدرسه البته یکشنبه هم علافی بود واسمون پسر ادم گذاشتن دیدیم تو سایت بدک نبود.ژ

برنامه اساسی دارم واسه صبحای عیدم حسابی ورزش کنم از رونام متنفرم میخوام ورزشای کوچیک کردن رون رو انجام بدم و دمبل بزنم دمبلو که صدساله به بابایی سفارش دادم هنوز نخریده.خیلی دلم میخواد سایزم مثل مدلا باشه این مهی از روزیکه سایز یه مدلو بهم گفته این پروسه لاغرشدن افتاده به جونم.

دور سینه باید ۹۰ باشه دور کمر ۶۰ دور باسن کوچکم ۹۰

من دور سینم ۸۸ دور کمر ۶۶ که باید کوچک کنم دور اون اخریم ۹۷

درسم هنوز واسه عید برنامه ریزی نکردم چطوری بخونم


این عید اولین سال تحویلیه که تنهاییم فقط من و مامانیم هیشکی نیست

مهی با شویش میرن دیار شوهرش.بابایی شنبه میره کربلا علیرضا داداشیمم دوساعت پیش رفت فرودگاه با یکی از دوستاش برن ترکیه.موندیم من و مامان تنها

Only me and mom

دلم یه سفره هفت سین خوجل میخواد ولی سلیقه درست حسابی ندارم که.

پیشاپیشسال نوتون مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید و شادتر از قبل بشید

[ پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389 ] [ 14:7 ] [ مهشاد ] [ ]

یه چیزی تو دلمه چندروزه خیلی رودلم سنگینی میکنه خیلی داره اذیتم میکنه ولی اصلا نمیتونم بگم

نه بگم نه بنویسم از اون حساییه که باید حبسش کنی تا اخر فروکش شه.

اه ای کاش میتونستم بگم اینجاهم نمیتونم بنویسمش به دوستامم باوجود اینهمه صمیمیت نمیتونم

بگم چون یه جورایی بهشون مربوط میشه.


چندوقته تو جو یکی از درس تخصصیامون این ملیک افتاده رو دور وب و وبنویسی گیر داده بود ادرس وبمو

بدم بهش اول ندادم ولی بعد گیر داد نتونستم به دوسجونم نه بگم.الان خدا خدا میکنم نیاد اینجا یعنی

یبار که اومده ببینه دیگه یادش رفته باشه و نیاد وگرنه نمیتونم هرچی دوست دارم بنویسم.اینجا واسه

دوست و آشنا نیست که واسه دوست ترا و آشناتراس قربونشون برم

شماها شریک لحظه لحظه هایی از زندگیمین که نمیتونم به کسی بگم شریک حسایی که فقط به

شماها میگم حتی به دوستام که انقد باهمدیگه احساس صمیمیت میکنیمم نمیگم ولی شما از اونا خبر

دارین یعنی حتی صمیمی تر از دوستای بیرونی.نننننچچچچ؟؟؟


چند روزه افتادم رو دور دانلود کارتون:سیمپسونا و فامیلی گای.سر فامیلی گای خیلی میخندم عاشق

سگشونم خیلی جیگره ته خندس


میدونید چی بده؟؟اینکه انقدر فاصله بیفته بین تو و دوستی که زمانی میگفتی بهترین دوستته که حتی

نتونین ده دیقه درست باهم حرف بزنید.خیلی بده آآآآآآآ پسر!!!!!بعبارت بهتر حرف مشترکی نداشته

باشین یا بترسین چیزیو بگین چون دیگه مطمئن نیستین هنوز انقد صمیمی هستین که اینو بگین یا نه

این سه خط دقیقا توصیف رابطه بحرانی و زجرآور فعلی خودم و بشراسخیلی بده آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ!!!

 

[ سه شنبه هفدهم اسفند 1389 ] [ 22:28 ] [ مهشاد ] [ ]
چطوری میتونم حرف دلمو بنویسم؟؟چطوری میتونم بگم اشکام چرا میریزن؟؟

اصلا از کجا شروع کنم؟؟

اینجا جاییه که یه مشت آشغال و بیمار روانی توش جمع شدن و به ما زنا به چشم یه لذت جنسی نگاه میکنن نه یه انسان در صورتی که خودشون انسان نیستن و فقط یه تیکه آشغالن.

از ناامنی جامعم خبر داشتم ولی هیچ وقت فکر نمیکردم انقد ناامن و وحشتناک باشه.وای خدای من!

میگم چون خسته شدم از بی طرفیا و سکوتام میگم که صدام شنیده بشه میگم که بگم منم معترضم.به این جامعه به این خیابوناش به پیاده روهاش به مرداش به اتوبوس و تاکسیش به وجب به وجبش اعتراض دارم.

امروزم داشتم مثل هرروز از کنار پیاده رو میومدم خونه.تو پیاده رو نزدیک خونمون خیلی عادی یه مرد داشت رد میشد خیلی عادی.از کنارم اومد رد شه که با بی شرمی و بی شرفی تمام به ذات کثیفش اجازه داد  با دست کثیفش  آلت تناسلی منو لمس كنه من تا بخودم اومدم جیغ زدم و چندتا فحش دادم و مثل گاو سرشو انداخت رفت.از عصبانیت داشتم منفجر میشدم سرعت قدمام چندین و چند برابر شد.هیشکی توجهی نکرد هیشکی نگفت چرا هیشکی نگفت هو مرتیکه عوضی چه گهی میخوری حروم زاده

آره اینه اینه جامعه ما اینن مردماش یه مشت عقده ای و بیمار که میان تو خیابون تا خودشونو ارضا کنن و نمیتونن خودشونو واسه دو دیقه کنترل کنن.نميتونن انسان باشنز

من ناراحتم من داغونم من نمیتونم تحمل کنم نمیتونم نمیتونم نمیتونم به من توهین شده.

اینجا جامعه مائه جامعه ای که سی و دو ساله هرروز داره مردماشو عقده ای تر میکنه هرروز داره به اسم دین کثافت کاریاشو توجیه میکنه.نمیخوام دیگه ساکت باشم بسه بی طرفی خسته شدم بسکه کبک بودم و هرچی شد گفتم بی خیال تو که داری زندگیتو میکنی خواب و آب و غذات سرجاشه.نه گول زدن بسه این زندگی نیست چرا به یه سقف که داره رو سرت خراب میشه قانعی؟؟

 میخوام داد بزنم داد بزنم و بگم ازت متنفرم از همه چیت از لحظه هات متنفرم از هوات متنفرم از قدم گذاشتن رو آسفالتات منزجرم

ازت بدم میاد ای جمهوری اسلامی ایران ۱۳۵۷-۱۳۸۹بدم میاد از شماهایی که نوزادایی که امروز بدنیا میانو ده سال دیگه عقده ایایی بار میارید که میشن یکی مثل همین مرتیکه عوضی امروز

هوی ج ا ا تو که حجابو زور میکنی و میگی مصونیته.این مصونیته اگه به حجابه که من هم هد میزنم و موهام معلوم نیست هم چادر چاق چول میکنم کو مصونیت؟؟؟هان؟؟کی جواب منو میده؟؟یه کوتوله ریشو که با بد جلوه دادن بقیه میخواد بگه آدم خوبه بازی منم؟؟

نه اینجا جای موندن نیست اینجا فقط و فقط و فقط خطر و ناامنی و تلف شدنه اینجا یعنی پوسیدن کپک زدن تلف شدن بی آرزو بودن اینجا یعنی برو بمیر اینجا یعنی خون یعنی باتوم اینجا یعنی تجاوز تو پیاده رو و اتوبوس اینجا یعنی دختردبیرستانی با ابروی نازک=دونقطه چار حرف اینجا یعنی بمون و بی خاصیت باش اینجا یعنی تو ادم نیستی ابزار جنسی ما مردای لاشی ای.اینجا یعنی این...


فقط با رفتن راه میشه به جایی رسید اینجا واسه رسیدن راهی جز رفتن نیس


احساس میکنم بی خاصیتم احساس میکنم فایده ای ندارم تا وقتی اینجام پس تحمل میکنم نفس کشیدنو تا ثابت کنم ساکت نمیمونم کم کمش تلاس واسه زودتر رفتنه.
ببخشید کلمات زشت تو این پست هست امیدوارم حسمو درک کنید بدجور بهم توهین شده نمیتونم تحمل کنم دس خودم نیست
[ جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ] [ 0:42 ] [ مهشاد ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

من مهشادم متولد آبان72.خاطراتم رو بدون پرده و رک تو این وب مینویسم.پس بی زحمت هرکی با خود سانسوری موافقه از همون راهی که اومده راهشو بگیره بره.
خوشحال میشم حرفاتونو چه راجع به نوشته ها چه موارد دیگه بشنوم.
نويسندگان
موضوعات وب
امکانات وب